بهار مردمی ها دی شد...

هر دمی چون نی، ازدل نالان، شکوه ها دارم
روی دل هر شب، تا سحرگاهان با خدا دارم
هر نفس آهیست، کز دل خونین، لحظه های عمر بی سامان، میرود سنگین
اشک خون آلود من دامان، می کند رنگین
به سکوت سرد زمان، به خــزان زرد زمان،
نه زمان را درد کسی، نه کسی را درد زمان
بهار مردمی ها دی شد، زمان مهربانی طی شد،

آه از این دم سردیها خدایا
نه امیدی در دل من، که گشاید مشکل من
نه فروغ روی مهی، که فروزد محفلِ من
نه همزبان دردآگاهی، که ناله ای خرد با آهی،

داد از این بی دردیها خدایا

نه صفایی ز دمسازی به جامِ می

که گَرد غم زدل شوید، که بگویم راز پنهان، که چه دردی دارم بر جان
آه از این بی همرازی خدایا ، وای از این بی همرازی خدایا
وه که به حسرت عمر گرامی سر شد
همچو شراری از دل آذر، بر شد و خاکستر شد، یک نفس زد وهدر شد
یک نفس زد و هدر شـــــد ، روزگار من به سر شد
چنگی عشقم راهِ جنون زد، مردم چشمم جامه به خون زد ، یــارا
دل نهم ز بی شکیبی، با فسونِ خود فریبی
چه فسون نافرجامی، به امید بی انجامی، وای از این افسون سازی خدایا
و ا ی ا ز این ا فســـون ســـازی خُــــــــد ا یا

جواد آذر


/ 1 نظر / 24 بازدید
بخرش

تا توانی به جهان با همه کس یار مشو خویش را خار مکن , لوتی بازار مشو تکیه بر خلق مزن, عازم گفتار مشو با بشر در همه جا محرم اسرار مشو این رفیقان که همه مایل دیدار تو اند به خداوند قسم , طالب دینار تو اند با چنین طایفه ای مونس و غمخوار مشو ما که رفتیم و ندیدیم تو گرفتار مشو ...