کدوی گردن

 

مردي بود كه براي اينكه خودش را گم نكند ، كدوئي را سوراخ كرده و به گردنش آويزان نموده بود ، و در حضر و سفر و در خواب و بيداري آن كدو به گردنش آويخته بود ، و پيوسته شادان بود كه : من تا به حال با اين علامت بزرگ نه خودم را گم كرده ام و نه از اين به بعد تا آخر عمر خودم را گم نخواهم كرد . شبي كه با رفيقش طريقش در سفر با هم خوابيده بودند ، در ميان شب تاريك رفيقش برخاست و آهسته كدو را از گردن وي باز كرد و به گردن خود بست و گرفت خوابيد . صبحگاه كه اين صاحب كدو از خواب برخاست ، ديد كدويش در گردنش نيست ، فلهذا بايد خود را گم كند . و آنگاه ملاحظه كرد كه اين كدو به گردن رفيقش كه در خواب بسته است و گفت : پس حتما من اين رفيق در خواب هستم ، زيرا كه علامت من در گردن اوست . مدتي در تحير بود كه بار الها ! بار خداوندا ! چه شده است كه من عوض شده ام ؟ از طرفي من منم ، پس كو كدوي گردنم ؟ و از طرفي كدو علامت لاينفك من بود ، پس حتما اين مرد خواب كدو به گردن بسته ، خود من هستم و با خود اين زمزمه زا در زير زبان داشت :

 

(( اگر تو مني پس من كيم ؟! اگر من منم پس كو كدوي گردنم ؟! ))

 

به نظر جنابعالي مقصود اين قصه چيست و كدام يك از مسائل معرفت نفس را مطرح مي كند