اصلا چرا دروغ، همین پیش پای تو
گفتم که یک غزل بنویسم برای تو
احساس می کنم که کمی پیرتر شدم
احساس می کنم که شدم مبتلای تو
برگرد و هر چقدر دلت خواست بد بگو
دل می دهم دوباره به طعم صدای تو
از قول من بگو به دلت نرم تر شود
بی فایده ست این همه دوری ، فدای تو!
دریای من ! به ابر سپـردم بیـاورد :
یک آسمان ، بهانه ی باران برای تو
ناقابل است ، بیشتر از این نداشتم
رخصت بده نفس بکشم در هوای تو

هر دمی چون نی، ازدل نالان، شکوه ها دارم
روی دل هر شب، تا سحرگاهان با خدا دارم
هر نفس آهیست، کز دل خونین، لحظه های عمر بی سامان، میرود سنگین
اشک خون آلود من دامان، می کند رنگین
به سکوت سرد زمان، به خــزان زرد زمان،
نه زمان را درد کسی، نه کسی را درد زمان
بهار مردمی ها دی شد، زمان مهربانی طی شد،
آه از این دم سردیها خدایا
نه امیدی در دل من، که گشاید مشکل من
نه فروغ روی مهی، که فروزد محفلِ من
نه همزبان دردآگاهی، که ناله ای خرد با آهی،
داد از این بی دردیها خدایا
نه صفایی ز دمسازی به جامِ می
که گَرد غم زدل شوید، که بگویم راز پنهان، که چه دردی دارم بر جان
آه از این بی همرازی خدایا ، وای از این بی همرازی خدایا
وه که به حسرت عمر گرامی سر شد
همچو شراری از دل آذر، بر شد و خاکستر شد، یک نفس زد وهدر شد
یک نفس زد و هدر شـــــد ، روزگار من به سر شد
چنگی عشقم راهِ جنون زد، مردم چشمم جامه به خون زد ، یــارا
دل نهم ز بی شکیبی، با فسونِ خود فریبی
چه فسون نافرجامی، به امید بی انجامی، وای از این افسون سازی خدایا
و ا ی ا ز این ا فســـون ســـازی خُــــــــد ا یا
جواد آذر


کتاب " یوزپلنگانی که با من دویده اند " نوشته بیژن نجدی برنامه مطالعه این روزهای من است . البته باید گفت اگر امتحانات بگذارند برنامه مطالعه غیر درسی داشته باشم.
کتاب مذکور دارای 10 داستان کوتاه است و برنده جایزه ی ادبی گردون سال 1373 شده است.
سلام
می خواستم کتاب دیگری را که امروز تمومش کردم به شما معرفی کنم . رمان کافه پیانو داستان کسی است که یک کافه دارد و روزمرگی خود را با قلمی سحرانگیز توسط فرهاد جعفری ترسیم می کند.
به قول خود نویسنده هر رمان یک جمله طلائی دارد که من یکی از جملات آن را برایتان روایت میکنم
" خیلی وقت بود احساس بی فایدگی و بی مصرف بودن میکردم و علاوه بر این، یکبار که دختر هفت ساله ام برداشت و ازم پرسید: «بابائی تو چه کاره ای؟"



